نه خانی اومده، نه خانی رفته
با اشاره دوستی به مثل “نه خانی اومده، نه خانی رفته” کنجکاو شدم ! و جستجوی اینترنتی مرا به این لینک رساند که مطالب جالبی در مورد ضرب المثلها و حکایت آنها نوشته بود! از بین آنها سه مورد را که به نظرم جالب آمد گلچین کردم :
.
* نه خانی اومده، نه خانی رفته
سادهلوحی در کورهراهی میرفت و خربزهای با خود داشت. خربزه را پاره کرد و خورد و با خود گفت: «بعد از من رهگذران به اینجا میرسند و به این پوست و تخم خربزه نگاه میکنند و میگویند: خانی پیاده از این راه گذشته و خربزه خورده و پوست خربزه و تخمه آن را در جاده ریخته و رفته.» پس از لحظهای نتوانست دل از پوست خربزه بکند. ناچار پوست خربزه را هم خورد و با خود گفت: «پس از من رهگذران میآیند و میگویند: خانی سوار بر اسب بوده و در اینجا خربزه خورده و پوستش را هم به اسب خود داده و رفته است.» پس از تاملی دید نمیتواند از تخم خربزه هم صرفنظر کند. با شتاب تخمهها را هم خورد و گفت: «اصلاً نه خانی اومده، نه خانی رفته!»
.
.
* خرم تویی، گاوم تویی، گوسفندم تویی!
.
«ضلالسلطان» پسر ناصرالدین شاه، حسینقلی خان بختیاری را در اصفهان مهمان کرد. روزی حاکم و مهمان و جمعی از بزرگان، در تالار حکومت نشسته بودند. ناگهان مردی سر و پا برهنه وارد شد و سلام کرد. خان با خشم به او گفت: «برای چه به شهر آمدی؟» گفت: «آمدهام تو را زیارت کنم.» خان گفت: «احمق، خر و گاو و گوسفند خودت را رها کردی و آمدی مرا ببینی؟» مرد گفت: «خر و گاو و گوسفند فدای سر تو. خرم تویی، گاوم تویی، گوسفندم تویی!»
.
0
nooshin29 گفت،
می 15, 2008 روی 4:49 ب.ظ
جالب بود. مرسی.
ولی حالا نمیشه سیاسیش نکنی:دی